پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧
۱:٥٧ ‎ق.ظ

نوزاد من

نه ماه. زمان یک بارداری کامل. این وبلاگ یک جای موقتی شد برای گذراندن این نه ماه. برمی گردم به خانه با نوزادم. امیدوارم قبول کند.

  
نظر:

شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
۳:۳۸ ‎ق.ظ

خستگی خواستن...

نشستم و یکی یکی خاموش شدن چراغ ها را نگاه می کنم. روشن، خاموش. خاموش، خاموش. من هم که...
از اینجا تا اولین آبادیِ واقعاً آباد چه قدر راه است؟ تا اولین آبادی روشن. از آن جور روشنی هایی که توی قطار نشستی و تاریک تاریک، شب است، بعد می بینی تک و توک چراغ هایی آن دورها روشن است و می توانی تمام زندگی را توی همان اتاق روشن از نور چراغ ببینی. چراغ هم که خاموش شود باز تصورات روشن باقی ست: مردی خوابیده، خسته. زن و مردی خوابیده، خسته. زن و مرد و بچه ای خوابیده، خسته. بعد هم آفتاب زده و نزده بیدار می شوند و روز به فرمان آنها شروع می شود. زنده اند.

  
نظر:

یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧
۱٠:٠٠ ‎ب.ظ

عشق های بی صدا (دو)

پس از مرگم
در موزه ی خاطراتت
بین پیکره های زیبارویان سنگی
تکه پاره هایم،
سر ِ آشفته و دلِ خرابم را
گوشه ای بگذار و بنویس:
باز مانده ی عصر عشق های بی صدای دخترکان
حاصل ِ کاوش زیر خروارها خاکِ فراموشی

  
نظر:

سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
٦:٤۳ ‎ب.ظ

الکی الکی اتفاق می افتد، شوخی شوخی

چاقو را پرت کرد. عرق می ریخت. تمام خشمش را خالی کرده بود روی بدن یک آدم. فرار کرد. کوچه های این محله را بلد نبود. بی هدف، فقط می دوید و خودش را از جنازه دور می کرد. - الکی الکی کشتمش.

هنوز زنده بود. خودش را لای شمشادها کشاند. رد ِخون از پیاده رو به سمت خاک باغچه کشیده شد. بوی خاک و عرق و خون. سعی کرد با ته مانده های توانش خود را به خیابان برساند. اما دقیقاً همان جا لای شمشادها مرد. دور از دیدِ هر عابر بی خوابی که ممکن بود آن موقع شب، سرگردان کوچه و خیابان باشد. در نهایت، پنج شش گربه مشغولش شدند.

آخرین مُشت را او زد که ناگهان سوزش عجیبی توی پهلویش احساس کرد. ضربه های چاقو. پنج ضربه پشت سر هم. دوتا به پهلوی راست و سه تا به شکم. بعد هم ولو شد روی زمین. توی پیاده رو. غرق خون و عرق.

زنده بود که دید چاقو را پرت کرد و به سرعت از او دور شد. - الکی الکی دعوامون شد. تمام وقایع عصر تا آن موقع شب به ترتیب معکوس در ذهنش مرور شد. نه اینکه خواسته باشد مرور کند. مرور شد تا اینکه جان از بدنش خارج شد.

صبح، دخترکی پیاده در راه مدرسه به دنبال خودکار اکلیلی گمشده اش، لای شمشادها می گشت... .

  
نظر:

دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧
۱:۱٥ ‎ق.ظ

شهریورانه

کجایی الان شما؟ خطی، خبری؟ آمدیم، نبودید شما...

 

یادآوری غلیظ ِ خاطره ای
زنده شد
رخ داد

  
نظر:

چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧
۱٠:٥۱ ‎ب.ظ

تکرار کن، تکرار

بعضی عددها معنی خاصی دارند. یا حداقل برای بعضی آدم ها عددهای متفاوتی هستند. اگر این عدد مربوط باشد به یک فرد مهم زندگی، اگر این عدد دفعات مکالمه یا دیدار یا چیزی شبیه این باشد؛ ناراحت کننده است اگر یک رقمی باشد. یا حتی "یک" باشد. یک بار.

من تاریخ ها را خوب یادم نمی ماند ولی حافظه ی خوبی در حفظ تقارن زمانی وقایع دارم. از همین همزمانی ها می توانم تاریخ ها را هم به دست بیاورم. مثلاً آن روزی که باید پروژه ی یکی از درس ها را تحویل می دادیم و جوش بزرگی روی پیشانی ام درآمده بود و موقع تحویل پروژه ای که یک خط اش را هم خودمان ننوشته بودیم، چنان توضیح می دادم که انگار ماه هاست دارم با کدها سر و کله می زنم -هم گروهی دستپاچه ام مرا به خنده می انداخت-. آن روز. همان روز. درست شبِ قبل ِ همان روز بود که یک معجزه اتفاق افتاد.

معجزه ها حتی اگر اثر ماندگاری نداشته باشند، حتی اگر یک بار اتفاق بیفتند، به آدم نیروی زیادی می دهند. یک جور شادی و رضایت. حتی اگر یک بار باشد. حتی اگر شبی باشد که آن شب را با رهایی و بی قیدی فردایش به یاد بیاورم.

  
نظر:

سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧
۳:۳٤ ‎ق.ظ

 

 

Open your eyes

  
نظر:

پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧
٦:۳٤ ‎ب.ظ

 

عکس هایم را ویرایش نمی کنم. صحنه را نمی چینم. فقط یک لحظه ی خاص را کاملاً غیر حرفه ای ثبت می کنم. آنهایی که خوشم آمد را می گذارم همین جا. ببینید.

  
نظر:

سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
۱٠:٢۸ ‎ب.ظ

 

شبِ علیل را عبور می دهم
از خیابانِ گرگ و میش
از محله ی فریب
می سپارمش به دستِ صبح
به آغوش ِ نور می رسانمش

بازگشتِ راه من
ز ِ سمت خانه ی خموش ِ روح ِ خویش
به انتهای کوچه های اعتماد می رسد

از گم شدن در سرابِ شهر ِ عشق
به مرزهای سرزمین ِ سبز ِ روح تو،
به تو -به اشتباهِ خویش- می رسم

زنگِ خانه را
به شوقِ دست های خسته می زنم
...
تو نیستی:
    انتظار ِ بیهوده
    اعتمادِ پوچ
...
با خیال تو به خواب می روم

  
نظر:

سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
۱٠:۱۸ ‎ب.ظ

توضیحات ناواضحات

من با شناسنامه ای شهریوری، متولد مهر ماهم. حالا اینکه توی پست قبل این همه تبریک تولد و اینها داشتم، برمی گرده به بد نوشتن بنده. شرمنده. آزاده از تو بعید بود :)
مریم و امید ممنونم بابت نگرانی و خبر گرفتن هاتون.

  
نظر:

جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧
٩:٠۸ ‎ب.ظ

نوش! نوش!

دارم ته مانده های بیست و پنج سالگی را سر می کشم؛ تلخ است. عین بیشتر ِ حقایق موجود. مثل شربت های خوشرنگ سرماخوردگی زمان بچگی که به شوق رنگ و لعابش می رفتیم طرفش و وای به وقتی که حقیقت تلخش را مزه می کردیم.... قرص تلخ تا حالا ته گلویتان حل شده، تلخی اش تا مدتها بماند؟ این قرص های رنگی که فکر می کردم دقیقاً اسمارتیز است و با حسرت به کسانی که می خوردنشان نگاه می کردم. شما هم بچگی اسمارتیزهای قرمز و صورتی و نارنجی را تصاحب می کردید که با آنها ماتیک بزنید؟ هوس ِ شیرینی است که توی آینه نگاه کنی به لب های خوشمزه ی اسمارتیزی سرخت. بگذریم... جای شکرش باقی است که وقتی بی موقع چشمانم را بر واقعیت ها می بندم، خدا هست که از راهی غیر قابل تصور، آگاهم کند که حقیقت تلخ است. عین ته مانده های بیست و پنج سالگی. خوشرنگ و زهرمار.

  
نظر:

چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧
٩:٢٦ ‎ب.ظ

آفتابی بر نمی تابد مرا

یک روزهایی هست که دل آدم یک جاهایی بدجوری بلاتکلیف گیر می کند. نفس آدم تنگ می شود. بهانه جویی ها شروع می شود. این روزها اگر چه تمام می شود اما جان آدم را می گیرد. خسته ات می کند. هلاک.
یک شب هایی هست مثل دیشب که یک چیزهایی به مغزت می رسد. حال خوبی هم نداری. ساعت دو می روی توی رختخوابت و تا اذان صبح هم بیدار ِ بیدار. هیچ حال بلند شدن و نوشتنش را نداری. این می شود که می ماند برای بعدی که شاید فراموش شود. مثل خیلی وقت ها. کلافه.
نتیجه گرفته ام که آن "یک روزهایی" دقیقاً صبح همان " یک شب هایی" است. و آن "یک شب هایی" کاملاً تصادفی پیش می آید. بعید هم نیست که توی یک سیکل گیر کند. یعنی هی "یک روزهایی" هی "یک شب هایی" و .... و تو هی هلاک و کلافه. هی...

  
نظر:

دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧
۸:٤٥ ‎ب.ظ

روزی روزگاری

رو به روی ساعتِ خوابیده
خوابیده ام
نه چشمانم
نه عقربه ها...
نه هیچ شور و شوقی، حرکتی نیست
ساعت یک است و یک نیست
ساعت خواب است و من انگار که خوابم
ساعت یک نیست وُ من هنوز منتظر آن یک ضربه ام
 
روز تمام شده
ساعت هنوز یک است
من هم که...
از گذراندن یک روز طولانی تابستانی
از چرخش عقربه ها گردِ دوازده ساعت
سهم ما فقط یک ساعت است
ساعتِ یک
 
شب شروع شده
من هنوز بیدارم
ساعت هم که...
به بیداری من به زنده بودنم، تو گواهی
به خواب من پوسیدگی من، خودم
به صبوری تو، این ساعت ها وُ
به بزرگی تو، حقارت من
 
خواب سنگین ساعت به دست من از سرش می پرد
کوک نافرمانش را رام می کنم وُ
آن گاه
ضربه می زند سنگین
یکی... 
و پس از آن
ضربه های ملایم هستی من
آ
ر
ا
م
.

  
نظر:

شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧
٢:٠٤ ‎ق.ظ

هوای تازه

برمی گردم...

  
نظر: