نشستم و یکی یکی خاموش شدن چراغ ها را نگاه می کنم. روشن، خاموش. خاموش، خاموش. من هم که...
از اینجا تا اولین آبادیِ واقعاً آباد چه قدر راه است؟ تا اولین آبادی روشن. از آن جور روشنی هایی که توی قطار نشستی و تاریک تاریک، شب است، بعد می بینی تک و توک چراغ هایی آن دورها روشن است و می توانی تمام زندگی را توی همان اتاق روشن از نور چراغ ببینی. چراغ هم که خاموش شود باز تصورات روشن باقی ست: مردی خوابیده، خسته. زن و مردی خوابیده، خسته. زن و مرد و بچه ای خوابیده، خسته. بعد هم آفتاب زده و نزده بیدار می شوند و روز به فرمان آنها شروع می شود. زنده اند.