یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦
۱٠:٥٢ ‎ب.ظ

همینش سخت است

در مرور یک خاطره
گاهی آدم
جا می ماند

  
نظر:

پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦
۳:٥٢ ‎ق.ظ

محض تست نسخه ی جدید پرشین بلاگ

دنگ و فنگش زیاد شده. من عاشق محیط ساده اش بودم. تازه سر و شکل دلخواه وبلاگم شکل گرفته بود. باز با کلی زحمت درستش کردم. باز نصفه شب است. باز من بیدارم.

--> این یادداشت فقط جنبه ی آزمایشی دارد.

  
نظر:

جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦
٥:۱٧ ‎ق.ظ

دوستی با آقا روباهه

 خیلی تعریف فایرفاکس را شنیده بودم. امشب بالاخره دانلودش کردم. بماند که ده بار یا بیشتر اتصالم از اینترنت، قطع شد و حسابی کلافه شده بودم. این اولین باری است که با فایر فاکس در اینترنت سیر می کنم. امید که مقبول افتد.
دیگر اینکه یک لینک اضافه کردم در قسمت "خودم" که می توانید هر چی دلتان خواست، در این کامنت دونی جدید بنویسید. هر چی دلتان خواست. بی ربط. با ربط...
هه هه. در عرض همین چند دقیقه، مِهر فایرفاکس جان، عجیب به دلم نشسته. انگار محبوبم را پیدا کردم! فایرفاکس عزیز دوستت دارم.

  
نظر:

شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦
۸:٤٠ ‎ب.ظ

هیولا

سرم را که از پنجره کردم بیرون، جمع چهل پنجاه تایی گنجشک ها، از بین شاخه های درخت، به سرعت پر زدند و رفتند. یقین دارم به قصد ارزن هایی که برای آنها در حیاط ریخته بودم، کمین کرده بودند.

حیفم آمد پارتی بازی نکنم. کامنت مریم را به پست اضافه کردم:

«کار جالبی می کنن. یه 40-50 تایی میان میشینن رو ایوون، یه چند تاشون هم روی دیوارا به چسبک ها چنگ می زنن و مراقبن. یهو نصفیشون پرواز می کنن یه ور نصف دیگه یه ور دیگه. دوباره بعد از یک دقیقه همین موضوع تکرار میشه. چرا این کار رو می کنن؟ مثلاً فرار می کنن؟ چرا وقتی می دونن دوباره بر می گردن پرواز کنن؟ خب بشینن مثه آدم بخورن. دیگه این ادا بازیشون چیه. یه یا کریم بی حوصله و گیج هم بینشونه که یه کاکل کج هم بالای سرش داره و تنها پرنده ایه که وقتی اونا پرواز می کنن به صورت خیلی محترمانه هنوز نشسته و می خوره. شاید تنها مزیتش همون کاکلش باشه. حالا خوبه کاکلش صاف نیست اگه بود عمراً بلند میشد تا آخر عمرش.
اینا البته در تکمیل سخنان گهربار تو بود با یه چند تا سؤال بی پاسخ.»

  
نظر:

سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦
٤:٤۳ ‎ب.ظ

خور.....شید و دو تولد

آفتاب زمستانی خوشمزه است. مثل بستنی قیفی های سفیدبرفی. با گلوله های سفید و صورتی و زرد.

برای یک سالگی مُهر هفتم و تخته خاکستری:

روزی سه قاشق آفتاب
صبح، ظهر، شب
پاشویه با مهتاب
در صورت بروز تب

  
نظر:

چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦
۸:٤٥ ‎ب.ظ

در خود گره ای گم بود

به راهی برای فراموش کردن خاطرات بد و تلخ فکر می کرد.
به راهی برای فراموش نکردن خاطرات خوب و شیرین فکر می کرد.
به راهی برای لذت بردن از لحظه های حال فکر می کرد.
به یک برنامه ی دقیق برای آینده فکر می کرد. به اینکه استعداد هایش تباه نشود. و بعدها حسرت نخورد.
در تمام مدتی که در این فکرها بود، در پس زمینه ی ذهنش این عبارات رژه می رفت:
«همیشه فکر می کردم چیز فوق العاده ای رخ خواهد داد، که نه نیاز به فراموشی دارد نه یاد آوری اش تقلا می خواهد. و چنان حال خوشی در راه است که هیچ به گذراندنش نخواهم اندیشید. و آینده متعلق به من خواهد بود و افکار و اهداف و آرزوهایم.... اما.... »
نتیجه1: تقریباً به هیچ نتیجه ی قابل تأملی نرسید.
نتیجه2: هیچ اعتباری به آمدن لحظه های بعد نیست.

عشوه گر عروس بزک کرده ی عمر
با هر بوسه ای که به لبان شما می بخشد
شما را به سوی بستر مرگ فرا می خواند
و در آغوشتان خواهد کشید

  
نظر:

دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦
۱٠:٥٩ ‎ب.ظ

حاج قربون

حاج قربان سلیمانی

در سرمای زمستان دیگر صدای گرم دو تار حاج قربان را نخواهیم شنید.

یک پست خودم: گوش و هوش
در خبرگزاری فارس بخوانید: حاج قربان سلیمانی در خاک آرام گرفت
در بی بی سی بخوانید: حاج سلیمانی، استاد موسیقی مقامی خراسانی درگذشت
در گاوخونی بخوانید: بدرود دوتار مست

  
نظر: